۲۰۸ مطلب توسط «•𝑫𝒆𝒗𝒊𝒍 𝒔𝒓𝒐𝒓𝒚𝒕𝒆𝒍𝒍𝒆𝒓•» ثبت شده است

جهنم هم می‌تونه قشنگ باشه

" بعد از پا گذاشتن به آتش بهشت، فهمیدم جهنم هم میتونه

قشنگ باشه...همون لحظه که توی سرمای چشمهاش از آتش

لبهاش کام گرفتم...فهمیدم سوختن در بهشت یعنی بوسیدن

لبهای تو... فهمیدم عشق همیشه اولش قشنگه اما یکم که

نباشی...یکم که کم شی...میشه جنون...تو با لبهات من و به 

جنون کشوندی...حاال این عاشق دیوانه باید سر به بهشت

میذاشت یا جهنم؟"

کیم تهیونگ، 28 نوامبر 1991 

  • ۱۵
    • •𝑫𝒆𝒗𝒊𝒍 𝒔𝒓𝒐𝒓𝒚𝒕𝒆𝒍𝒍𝒆𝒓•
    • پنجشنبه ۱۶ دی ۰۰

    𝑴𝒚 𝒃𝒖𝒏𝒏𝒚

    بانیییییییی*-------*

    امروز تولد توعه:»

    تولد یه بانی کیوت مهربون:» 

    راستش اول باید ازت تشکر کنم 

    میرایا مرسی که توی شرایط سخت کنارم بودی و راهنماییم میکردی حالم بهتر بشه و همیشه حالمو میپرسیدی :) 

    قبلا زیاد باهات صمیمی نبودم ولی بالاخره ک صمیمی شدیم ذوق داشتم«: خیلی زیاد اون موقع بود ک فهمیدم میرای کیه..فهمیدم بهترین بانی توشولو عه*-* ( مدیونی فکر کنی میخام لپتو بکشم🗿) 

    بازم تولد کلی مبارک خیلی دوست دارم:")💜 

    Download

     

    •𝑯𝑩𝑫 𝒎𝒚 𝒃𝒖𝒏𝒏𝒚•

     

     

     

  • ۱۱
    • •𝑫𝒆𝒗𝒊𝒍 𝒔𝒓𝒐𝒓𝒚𝒕𝒆𝒍𝒍𝒆𝒓•
    • چهارشنبه ۱۵ دی ۰۰

    اسمون؟خیابون؟

    توی بارون به اون شدیدی در حال قدم زدن بود..هیچکس توی خیابون نبود 

    جز خودش و یک شهر خیس!..

    قدم زدن توی بارون براش لذت بخش بود..همیشه دوست داشت گریه کردن آسمونو تماشا کنه و باهاش حرف بزنه..

    بهش بگه "هی آبیه زیبا چیشده که اشکات همه جارو خیس کردن؟"

    ولی آسمون همیشه ساکت بود..و خیلی یهو جیغ میکشید و صدای وحشت ناکی تولید میشد..

    به اسکله رسید ، نفس عمیقی کشید و به دریای پهناور نگاهی انداخت 

    خیلی ناگهانی یه ماهیگیر اونجا دید..ماهیگیر داشت وسایل هاشو جمع میکرد تا از این اشک های سریع و خیسناک فرار کنه..

    ماهیگیر همینطور که سوار دوچرخه ش میشد نگاهی بهش انداخت.

    تعجب کرده بود که کسی توی همچین بارون شدیدی بیرون خونه س !

    - موسیو؟ میتونم بپرسم توی این اوضاع بیرون چیکار میکنید؟

    تک خنده ای زد و نفس عمیقی کشید..

    -این کار همیشگی منه 

    ماهیگیر از حرفای اون مرد جوان گیج شده بود بنابراین این پرسید 

    -چه کاری دارید؟!

    سمت ماهیگیر برگشت و با لبخند جواب داد 

    -اروم کردن خیابون و آسمون کار همیشگی منه..هیچکس به اونا توجه نمیکنه..این آسمون زیبا از یک چیز ناراحته که اینطور سر صدا به پا کرده و باعث خیس شدن همه جا شده..پس باید باهاش صحبت کرد نه؟ هیچ کس به خیابون توجه نمیکنه..خیابون همیشه توی شرایط سخت تنهاس! مثل این بارندگی ! مثل شب ! شب خیلی تاریکه ولی هیچکس اون موقع توی اون شرایط کنار خیابون نیست که بخواد از تنهایی درش بیاره !! و اون توی تنهایی غرق میشه:)! 

    ماهیگیر از این همه دقت مرد در تعجب بود..بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه از اونجا رفت و سعی کرد حرفای مردو درک کنه..

    -کیم فلوریا-  

    1400/10/14 

     

  • ۱۶
    • •𝑫𝒆𝒗𝒊𝒍 𝒔𝒓𝒐𝒓𝒚𝒕𝒆𝒍𝒍𝒆𝒓•
    • سه شنبه ۱۴ دی ۰۰

    آرزو؟

    _ قربان...این عینک تک چشمیه؟

    تهیونگ ناخودآگاه لبخندی زد و شونه اش رو باال انداخت:

    _ توی فروشگاه که دیدمش حس عجیبی بهم دست داد، بچه

    که بودم همیشه آرزو داشتم از این عینکا داشته باشم...ولی

    خب به مرور زمان آدم آرزو هاش و یادش میره...آرزو های

    دست نیافتنی تری وارد زندگیت میشن...بد نیست بعضی وقتا

    وقتی دستت میرسه به آرزوهای بچگیت برسی، حتی اگه یه

    عینک از قرن پونزدهم باشه. 

    "Dessire "

  • ۱۷
    • •𝑫𝒆𝒗𝒊𝒍 𝒔𝒓𝒐𝒓𝒚𝒕𝒆𝒍𝒍𝒆𝒓•
    • سه شنبه ۱۴ دی ۰۰

    •𝑴𝒆𝒓𝒓𝒚 𝒄𝒉𝒓𝒊𝒔𝒕𝒎𝒂𝒔•

      •𝑾𝒆 𝒘𝒊𝒔𝒉 𝒚𝒐𝒖 𝒂 𝒎𝒆𝒓𝒓𝒚 𝒄𝒉𝒓𝒊𝒔𝒕𝒎𝒂𝒔•

    •𝑾𝒆 𝒘𝒊𝒔𝒉 𝒚𝒐𝒖 𝒎𝒆𝒓𝒓𝒚 𝒄𝒉𝒓𝒊𝒔𝒕𝒎𝒂𝒔•

    •𝑾𝒆 𝒘𝒊𝒔𝒉 𝒚𝒐𝒖 𝒉𝒂𝒑𝒑𝒚 𝒄𝒉𝒓𝒊𝒔𝒕𝒎𝒂𝒔•

    •𝑨𝒏𝒅 𝒉𝒂𝒑𝒑𝒚 𝒏𝒆𝒘 𝒚𝒆𝒂𝒓•

    -𝒉𝒚!𝒍𝒐𝒗𝒆 𝒚𝒐𝒖 

    𝑫𝒐𝒘𝒏𝒍𝒐𝒅

  • ۱۵
    • •𝑫𝒆𝒗𝒊𝒍 𝒔𝒓𝒐𝒓𝒚𝒕𝒆𝒍𝒍𝒆𝒓•
    • شنبه ۱۱ دی ۰۰

    •𝑲𝑰𝑴 𝑻𝑨𝑬𝑯𝒀𝑼𝑵𝑮•

    همه توی کافه ی وسط شهر جمع شده بودند و از فضای داخل کافه لذت می‌بردند.

    بوی قهوه و صدای آهنگ A Time For Us فضا رو در بر گرفته بود. 

    ناگهان مردی قد بلند با کت قهوه ای و موهای به هم ریخته وارد کافه شده.

    تموم نگاه ها به اون مرد قفل شده.

    هیچکس نمیشناختش ! 

    بدون اینکه توجه کنه به کسی نشست روی صندلی و یک قهوه تلخ سفارش داد. 

    دستشو توی موهاش برد و چشم هاشو بست.

    ۵ سال پیش درست همین موقع ماشین به عشقش زده بود و دنیاش تیر و تار شد :) 

    هیچ وقت درک نمی‌کرد چطور باید همچین اتفاقی درک کنه..توی روز تولدش..از دست دادن عشقش چیز سنگینی بود.

    انگار خدا میخاست چیزی رو بهش ثابت کنه.

    حق اون فرشته نبود که بخاد جونشو از دست بده.

    هر شب با اون لبخند روبه روش میخابید..اون چشمای قهوه ای تیره تموم دنیاش بودن ! 

    یکم از قهوه خورد و از تلخیش لذت برد 

    تلخی قهوه هیچ وقت مثل تلخی زندگی بدون عشق نیست ! 

    ​​​​​​زندگی هیچ وقت باهاش کنار نمیومد همیشه بهش ضربه ای میرسوند 

    اشک چشماشو پر کرد ! نه ! نباید گریه میکرد اون قوی بود نباید اتفاق میوفتاد 

    پوزخند تلخی زد و بدون اینکه بقیه قهوه رو بخوره پولشو رو میز گذاشت و بلند شد.

    صاحب کافه خیلی کنجکاو بود برای اینکه بفهمه اون کیه.

    پرسید : میشناسمتون موسیو ؟ 

    تک خنده ای زد و همینطور ک ی قدم تا در خروجی فاصله داشت جواب داد : هیچ وقت یک مرده شناخته نمیشه ! اینو یادتون باشه موسیو 

    صاحب کافه لبشو گزید و به رفتن مرد نگاه کن.

    صورتشو سمت آسمون برد و نفس عمیقی کشید ، بعد از چند دقیقه ریزش قطرات سرد بارون روی صورتش حس کرد.

    چشماشو باز کرد و خندید : هی تو هم بحال من گریه می‌کنی ؟ 

    سرشو تکون داد و راهشو به سمت قبرستون کج کرد !..

    𝑻𝒉𝒆 𝒆𝒏𝒅 

    •تولدت مبارک ببر خرس نمای من..• 

    -کیم فلوریا- 

  • ۲۱
    • •𝑫𝒆𝒗𝒊𝒍 𝒔𝒓𝒐𝒓𝒚𝒕𝒆𝒍𝒍𝒆𝒓•
    • پنجشنبه ۹ دی ۰۰

    𝑷𝒖𝒍𝒍 𝒎𝒆

    زنجیر واکنش ها را رها کن، من برای مردن آماده نیستم، هنوز نه

    •Unchain the reactions, I'm not ready to die, not yet•

    منو از لاشه قطار بیرون بکش

    •Pull me out the train wreck•

    منو بکش بیرون، بکش بیرون، بکش بیرون

    •Pull me out, pull me out, pull me out•

    منو بکش بیرون، بکش بیرون، بکش بیرون

    •Pull me out, pull me out, pull me out• 

    •Download• 

  • ۱۱
    • •𝑫𝒆𝒗𝒊𝒍 𝒔𝒓𝒐𝒓𝒚𝒕𝒆𝒍𝒍𝒆𝒓•
    • چهارشنبه ۸ دی ۰۰

    من به چشمات قسم خوردم:)

     

    :) 

  • ۱۱
    • •𝑫𝒆𝒗𝒊𝒍 𝒔𝒓𝒐𝒓𝒚𝒕𝒆𝒍𝒍𝒆𝒓•
    • يكشنبه ۵ دی ۰۰

    تو مال من بودی!

    " دیگه مهم نبود چی میشه، مهم نبود اگر با این بارون چه

    غمهایی رو به این شهر آورده بودم...هر اتفاقی که قرار بود

    بیوفته، من این رو از چشمهات میخوندم...تو مال من بودی و

    این شهر قرار بود تو رو به من پس بده..."

    کیم تهیونگ، 18 نوامبر 1991 

  • ۲۲
    • •𝑫𝒆𝒗𝒊𝒍 𝒔𝒓𝒐𝒓𝒚𝒕𝒆𝒍𝒍𝒆𝒓•
    • سه شنبه ۳۰ آذر ۰۰

    دروغ نگفتم !

    دروغ نگفتم.

    فشاری به بازوش وارد کرد و با لحن سرد و در عین حال

    غمگینی گفت:

    _ پس به چشمهام نگاه کن و بگو دوستم نداری.

    با شنیدن این حرف دید چشمهاش، دوباره تار شد. اون امشب

    میمرد، با این حرفها اون قطعا تحمل نمیکرد.

    تهیونگ که سکوت جونگکوک رو دید، با عصبانیت دستش رو

    زیر چونش برد و سرش رو بلند کرد. جونگکوک بیصدا با

    چشمهای اشک آلود به چشمهای ناپلئونش خیره شد، تهیونگ

    با صدایی که رو به باال رفتن بود، داد زد:

    _ لعنتی، بهم بگو دوستم نداری. 

    با خشم بازوش رو از دستش بیرون کشید و با چشمهای سرخ

    شده، نگاهش کرد:

    _ تنهام بذار ژنرال...بذار خودم و بدون تو بسازم.

    بدون حرف دیگه ای از کنارش گذشت اما چند قدم دور نشده

    بود که با صدای تهیونگ ایستاد:

    _ چرا نذاشتی ببوستت؟

    درست حدس زده بود. تهیونگ، اون و یوگیوم رو دیده بود،

    برای همین انقدر آشفته بود؟ مگه اون نبود که حسی به

    جونگکوک نداشت؟ پس چرا انقدر براش مهم شده بود؟

    _ میخوای راستش و بگم؟

    _ مگه دوستش نداشتی؟ بهم بگو چرا نذاشتی ببوستت؟

    بدون اینکه برگرده با بغض جوابش رو داد:

    _ چون لبهای من با قفل شدن بین لبهای تو صاحبش و پیدا

    کرده بود، من حتی لیسش نمیزدم که رو بوسه ی ناپلئونم پاک 

    نشه. من فقط نوزده سالمه انقدر شجاع نیستم که بذارم کسی

    بوسه ات و پاک کنه...

    مکثی کرد و با صدای آرومی ادامه داد:

    _ اما قول میدم شجاع تر شم...قول میدم دیگه نذارم بهم

    آسیب بزنی، مطمئنم خودت انقدر ترسو هستی که بازم از

    جنگیدن برای من دست بکشی، راستش و بخوای...دیگه به این

    کارت عادت کردم:) 

  • ۲۲
    • •𝑫𝒆𝒗𝒊𝒍 𝒔𝒓𝒐𝒓𝒚𝒕𝒆𝒍𝒍𝒆𝒓•
    • يكشنبه ۲۸ آذر ۰۰
    𝑮𝒆𝒏𝒆𝒓𝒂𝒍 , 𝒚𝒐𝒖 𝒂𝒓𝒆 𝒎𝒚 𝒎𝒐𝒔𝒕 𝒃𝒆𝒂𝒖𝒕𝒊𝒇𝒖𝒍 𝒔𝒊𝒏

    ژِنِرال تو زیبا ترین گناه مَنی:)